بهار می آید و
قلبم دوباره شکوفه می زند
می کند این قبار پیر از تنم باد
می چکد بر پوستم قطره های طراوت ابر
آری دوباره خواهم خندید
دوباره شعر خواهم گفت
و دوباره گیتار خواهم نواخت
دوباره پایم را بر علف ها می گزارم
دوباره می رقصم
و دوباره تو را خواهم دید
تو را خواهم یافت
+
نوشته شده در دوشنبه یکم اسفند 1390ساعت 0:27 توسط اردشیر همتی
|
ابرا
ابرای تهران
ببارین
تهران تشنس
تهران دوده گرفتس
ابرا
ابرای تهران
ببارین
تهران دلش گرفتس ببارین
تهرانو تنهاش نزارین
ابرا
ابرای تهران
ببارین ببارین
تهران پر غصه س
ببارین
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم دی 1389ساعت 23:22 توسط اردشیر همتی
|
دور میز
خنده ها
نگاه ها
لیوان ها
و روی دیوارها
سایه ها، خیره به ما
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم مرداد 1389ساعت 0:23 توسط اردشیر همتی
|
عشق یه بازیه
و زندگی
و ما در جستجوی فرصتی
برای این که بهترین بازی خود را بازی کنیم
برای این که به خود ثابت کنیم
عمر صرف شده بیهوده نیست
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم تیر 1389ساعت 22:22 توسط اردشیر همتی
|
رنگ چوب
گرمای چای
و سکوت درون قلبم
همه چیز از آرامشی ابدی خبر می دهد
آرامشی در عمق تنهایی و سکوت
و صدای هم همه ی داخل کافه
مثل جریان آرام و مداوم رودی
مرا به زندگی می خواند
......................................................................................................................................
آرام در گوشه ای نشسته ام ، سرشار از احساسی که انگار مثل یک دیوار نامرئی به دور من کشیده شده. صدای خرخر مداد روی کاغذ قلقلک وسوسه انگیزی توی دلم ایجاد می کنه.
+
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اردیبهشت 1389ساعت 23:43 توسط اردشیر همتی
|
می دیدیم که دارم سبک می شم
وزنم را هر لحظه کمتر حس می کردم
و می دیدم که پاهام آروم آروم از زمین فاصله می گیرند
و کف پاهام از خنکی علف ها جدا می شد
...
+
نوشته شده در جمعه دهم اردیبهشت 1389ساعت 0:16 توسط اردشیر همتی
|
لحظات معلق آن لحظاتی هستند که انگار بند بین لحظات پاره می شود. انگار آن لحظه از بین صف منظم لحظات سر می خورد و می لغزد بیرون
و تو چیزی می بینی یا حس می کنی. نه اینکه چیز جدیدی باشد، همان که تا چند لحظه پیش بود را می بینی ولی انگار که جور دیگر
شاید یک رده نور که از بین دو شاخه آرام سریده بر سطح آب ، یا خورشید دم غروب را که انگار با پهلوی رودخانه قلقلک بازی می کند، یا رقص ساکن برگ درختان در یک بعد از ظهر بهاری
آن وقت است که خیال پرواز می کند
و اگر دوربینی ، قلم مویی ، سازی ... دم دست باشد باید به دنبالش بدوی ...

+
نوشته شده در جمعه سوم اردیبهشت 1389ساعت 15:37 توسط اردشیر همتی
|
(عکس : اردشیر همتی)
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم فروردین 1389ساعت 1:17 توسط اردشیر همتی
|
این روز ها
من و گیاه کوچکم
سخت با زندگی می جنگیم
و انگار هیچکدام
سر تسلیم نداریم
+
نوشته شده در یکشنبه نهم اسفند 1388ساعت 23:42 توسط اردشیر همتی
|
اردشیر رو می بینم ، چه بی وزن. مثل یه چیز شناور توی هوا. نه به جایی بند نه با حرکتی به سوی هدفی
اردشیر را می بینم ، چه تهی ... از غم و شادی . انگار که پوستش نازک شده و می بینی که درونش هیچی نیست ، خالیه
اردشیر را می بینم
چه بی وزن
چه تهی
چه رها
چه خالی
چه ساکن
چه سبک
چه گنگ
چه پوچ
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم بهمن 1388ساعت 13:2 توسط اردشیر همتی
|
تشنه ام
یک جرعه زندگی به من بده
+
نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 17:9 توسط اردشیر همتی
|
وقتی بارون میاد
حتی موزیکم نمی خوام
بارون خودش کافیه
باران و باران و باران و باران ...
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 23:15 توسط اردشیر همتی
|
نمی دانم امروز پاییز بی قرار بود
یا من ؟
+
نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 1:4 توسط اردشیر همتی
|
یک روز بارانی همه چیز را خواهد شست
رنگ ها در هم می آمیزند
تا من و تو در آن گم شویم
و شب چیزی نمی ماند
به جز سبکی طراوت خنک سنگ ها
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 1:40 توسط اردشیر همتی
|
دلم کوچک شد برای این خانه کوچک
+
نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 10:5 توسط اردشیر همتی
|
عکس می گیرم تا فراموش نکنم , این لحظات و این روز ها را. می خواهم فراموشم نشود , حس خیسی چوب رنگ ریخته ی در حیاط. می خواهم خنکی مرطوب مهربان حیاطمان را در حفاظ این قاب جدا کنم از عبور با وقار روز ها و ساعت ها. می خواهم سایه روشن غروب آفتاب را حبس کنم در چین چین های پوست صورت مادر بزرگ. می خواهم بی وزنی لحظه ی خندیدنت را تا آنجا که در آسمان چشمانت گم می شوم با خود ببرم...
+
نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت 23:12 توسط اردشیر همتی
|
سلام دوست دور من
دوستی که که شب روز را با هم می گذراندیم ، دوستی که با هم بزرگ شدیم ،دوستی که با هم مدرسه رفتیم و سیگاری شدیم ، دوستی که با هم از مدرسه فرار کردیم و عاشق شدیم. دوستی که با هم زندگی کردیم و بزرگ شدیم ، دوستی که با هم طعم بزرگ شدن را چشیدیم ، دوستی که با هم برای زندگی به دنبال معنی گشتیم و پینک فلوید و الوی گوش دادیم...
ببین چطور مسیر زندگی ما رو از هم جدا کرده ، ببین که تو کجایی و من کجا ... که با این که هر دو با هم توی این شهر زندگی می کنیم این همه وقت از هم بی خبریم ... اون موقع که روز و شب با هم بودیم فکرش را می کردی که یه روز تا این حد از هم جدا شیم ؟
ولی توی زندگی چیزی هست که نه زمان و نه فاصله و نه هیچ چیز دیگری نمی تونه از بین ببرتش یا کم رنگش کنه...
دلم برات تنگ شده رفیق
خیلی تنگ شده
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 23:45 توسط اردشیر همتی
این جا خانه کوچکی خواهد بود
تا در گرما سایه ای داشته باشد و خنکای نسیمی
در هیاهو آغوشی باشد از عمق سکوت
و در زمستان مامنی گرم
برای هر روح سرما زده ی سرگردانی
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 22:32 توسط اردشیر همتی
|
پسرک دل باخته بودبه سپیدی ابرهابه پاکی خورشید
باد او را می خواند
به دیاری دیگر
به دیاری دور
پسرک دل به باد سپرده بود
+
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 0:30 توسط اردشیر همتی
|