تبليغاتX
خانه کوچک

رازقی ها
آّه رازقی ها

 

 

+ نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388ساعت 1:52 توسط اردشیر همتی |

وقتی بارون میاد
حتی موزیکم نمی خوام
بارون خودش کافیه
باران و باران و باران و باران ...

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 23:15 توسط اردشیر همتی |

کلماتی در ذهنم
طلوع می کنند
عجیب که از مغرب

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 0:31 توسط اردشیر همتی |

نمی دانم امروز پاییز بی قرار بود
یا من ؟

 

+ نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 1:4 توسط اردشیر همتی |

یک روز بارانی همه چیز را خواهد شست
رنگ ها در هم می آمیزند
تا من و تو در آن گم شویم
و شب چیزی نمی ماند
به جز سبکی طراوت خنک سنگ ها

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 1:40 توسط اردشیر همتی |

دلم کوچک شد برای این خانه کوچک

+ نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 10:5 توسط اردشیر همتی |

عکس می گیرم تا فراموش نکنم , این لحظات و این روز ها را. می خواهم  فراموشم نشود , حس خیسی چوب رنگ ریخته ی در حیاط. می خواهم خنکی مرطوب مهربان حیاطمان را در حفاظ این قاب جدا کنم از عبور با وقار روز ها و ساعت ها. می خواهم سایه روشن غروب آفتاب را حبس کنم در چین چین های پوست صورت مادر بزرگ. می خواهم بی وزنی لحظه ی خندیدنت را تا آنجا که در آسمان چشمانت گم می شوم با خود ببرم...
+ نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت 23:12 توسط اردشیر همتی |

سلام دوست دور من
دوستی که که شب روز را با هم می گذراندیم ، دوستی که با هم بزرگ شدیم ،دوستی که با هم مدرسه رفتیم و سیگاری شدیم ، دوستی که با هم از مدرسه فرار کردیم و عاشق شدیم. دوستی که با هم زندگی کردیم و بزرگ شدیم ، دوستی که با هم طعم بزرگ شدن را چشیدیم ، دوستی که با هم برای زندگی به دنبال معنی گشتیم و پینک فلوید و الوی گوش دادیم...
ببین چطور مسیر زندگی ما رو از هم جدا کرده ، ببین که تو کجایی و من کجا ... که با این که هر دو با هم توی این شهر زندگی می کنیم این همه وقت از هم بی خبریم ... اون موقع که روز و شب با هم بودیم فکرش را می کردی که یه روز تا این حد از هم جدا شیم ؟
ولی توی زندگی چیزی هست که نه زمان و نه فاصله و نه هیچ چیز دیگری نمی تونه از بین ببرتش یا کم رنگش کنه...

دلم برات تنگ شده رفیق
خیلی تنگ شده

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 23:45 توسط اردشیر همتی

این جا خانه کوچکی خواهد بود
تا در گرما سایه ای داشته باشد و خنکای نسیمی
در هیاهو  آغوشی باشد از عمق سکوت
و در زمستان مامنی گرم
برای هر روح سرما زده ی سرگردانی

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 22:32 توسط اردشیر همتی |