رازقی ها
آّه رازقی ها
کلماتی در ذهنم
طلوع می کنند
عجیب که از مغرب
یک روز بارانی همه چیز را خواهد شست
رنگ ها در هم می آمیزند
تا من و تو در آن گم شویم
و شب چیزی نمی ماند
به جز سبکی طراوت خنک سنگ ها
دلم کوچک شد برای این خانه کوچک

سلام دوست دور من
دوستی که که شب روز را با هم می گذراندیم ، دوستی که با هم بزرگ شدیم ،دوستی که با هم مدرسه رفتیم و سیگاری شدیم ، دوستی که با هم از مدرسه فرار کردیم و عاشق شدیم. دوستی که با هم زندگی کردیم و بزرگ شدیم ، دوستی که با هم طعم بزرگ شدن را چشیدیم ، دوستی که با هم برای زندگی به دنبال معنی گشتیم و پینک فلوید و الوی گوش دادیم...
ببین چطور مسیر زندگی ما رو از هم جدا کرده ، ببین که تو کجایی و من کجا ... که با این که هر دو با هم توی این شهر زندگی می کنیم این همه وقت از هم بی خبریم ... اون موقع که روز و شب با هم بودیم فکرش را می کردی که یه روز تا این حد از هم جدا شیم ؟
ولی توی زندگی چیزی هست که نه زمان و نه فاصله و نه هیچ چیز دیگری نمی تونه از بین ببرتش یا کم رنگش کنه...
دلم برات تنگ شده رفیق
خیلی تنگ شده
این جا خانه کوچکی خواهد بود
تا در گرما سایه ای داشته باشد و خنکای نسیمی
در هیاهو آغوشی باشد از عمق سکوت
و در زمستان مامنی گرم
برای هر روح سرما زده ی سرگردانی